حسين قلى خان نظام السلطنه مافى

671

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )

كه صبح بحضور رفتم ، معلوم شد شب تب داشته است و نزديك صبح رفع شده است . سهام الدولهء بجنوردى مرده بود و چون دختر او عروس وزير نظام است و دختر وزير نظام عروس اوست ، وزير نظام به اردو آمده بود براى حكومت دامادش . دو سه روز اول ، اعتنايى نكردند ، منزلش در چادر سپهسالار بود . امير بهادر در ميان افتاد ؛ براى دلجويى سپهسالار رفت آن‌ها را به منزل شاهزاده آورد . كار حكومت داماد وزير نظام در پانزده هزار تومان پيشكش گذشت ؛ پنج هم دو برادر گرفتند برادروار . شعاع السلطنه هم آمد ، چهار روز ماند و رفت . شب دوشنبه 22 ، شاه منزل حضرت اشرف و الا مهمان بود ؛ همه بوديم ، بجز مشير الدوله كه صبح رفت شهر . هركس تقديمى داد ؛ منهم پنجاه براى خودم و پنجاه به اسم شما گذاشتم . از حكام ، جز حاجى سيف الدوله كسى نداده بود . وزراى اربعه به انضمام وزير دفتر ، نفرى صد تومان ، خود شاهزاده پانصد تومان ، سايرين نفرى پنجاه تومان ؛ حاج آصف ، وزير مخصوص ، نصر السلطنه ، حتى حاجى مير لشكر كه در شهر بود ، سپهسالار وكالت از او و سردار افخم كرد . يازده هزار تومان نقد بود . علاء الملك هم جاى سيگار مينائى داد . شاه با من و شاهزاده و فخر الملك خيلى صحبت كرد . به من گفت ، چرا در سوراخ پنهان شده‌اى بيرون نمىآيى ؟ شاهزاده عرض كرد ، در سوراخ فرستاده بودند ؛ حالا به مراحم اعليحضرت با كمال قوه و توانايى و سردماغى بيرون آمده است ، همه روزه پيش من است . عرض كردم ، شاهزاده محض دولتخواهى و آقاپرستى ، هركسى سوراخ رفته بود ، به مهربانى و محبت و اصرار بيرون آورده و براى همه اميد بعد از يأس حاصل كرده‌اند . يك شب فاصله ، يك كبك بدست محمد خان فرستاده بود نزد شاهزاده كه اين از شكارهايى است كه خودم زده‌ام ، براى نظام السلطنه بفرست و احوالپرسى كن . گويا اين فقرات را در پست قبل نوشته‌ام . حالا هم كه بيكارم ، شروع كرده‌ام كاغذهاى روز شنبه را مىنويسم . پيوست در همين جاجرود با حضور جمعى ، شاهزاده در جمعى از وزراء اجماعا گفته بود ، تصور نكنيد كه من محتاج بر اين هستم كه شماها در حضور شاه از من تعريف و تصديق بكنيد ؛ من آن ساعتى كه احتياج به تصديق و همراهى احدى بشوم ، به سر مبارك شاه و ارواح مرحوم شاهزاده كه ابدا يك ساعت نوكرى نخواهم كرد . هريك در خدمت و صرفهء دولت با من موافق باشيد ، دوستم و همراهى مىكنم . در يك قدم و يك قلم كار خارج از صرفهء ولينعمتم ، پدرم را نمىشناسم و همراهى ندارم . وقتى هم كه در قم من و حاجى آصف گفتيم وزير افخم مىآيد تهران بىكار و آسوده نخواهد نشست و در اين ابتدا كار شما را معجل به دفاع مىكند ، جواب گفت من اگر آنقدرها از آقاى خود و مقام خودم اطمينان نداشتم ، ابدا او را از عراق نمىگذاشتم به قم بيايد . بارى ، على الحساب